جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۰ | 13:2 | اشکان سلیمی -
داستان خودکشی
روزی مردی می خواست خود کشی کنه
چون از سختی زندگی ، گرفتاری ، بد بختی هایش خسته شده بود .
در حالی داشت طناب را دور گردنش گره می زد ......
ناگهان فرشته مرگ ( ملک الموت ) می آید و طناب را از گردن مرد بیرون می اورد و می گوید ؛ چرا اینجا بیا بریم یه جای بهتر...!
او را به پل میلو می برد و می گوید : اینجا جای بسیار عالی برای مردن است...!
با اتمام حرفش روی پل او را هل می دهد ، اما قبل از اینکه به زمین برسد و له شود او را می گیرد.
او را روی نوک برج ایفل می برد و می گوید : اینجا هم برای مردن خوبه...!
باز انجا مرد را هل می دهد ، اما قبل از اینکه به زمین برسد ، او را می گیرد.
اینبار مرد را به قله اورست می برد.
شدت سرما به قدری زیاد بود که مرد یخ می زند ، اما باز فرشته مرگ او را نجات می دهد.
مرد را به نوک اتشفشان در حال انفجاری می برد که گرمایش انقدر سوزان بود که مرد اتیش می گیرد ، اما باز فرشته مرگ نجات ش می دهد.
دوباره مرد را می برد ، اما اینبار مرد را زیر قطار در حال گذر می گذارد.
وقتی قطار به سرعت به طرف مرد امد ، مرد چشمانش را بست و فریاد زد : باشه باشه فهمیدم...!
فرشته مرگ دوباره او را نجات داد.
در حالی که مرد با ترس فراوان از مرگ به خانه برگشت ، رو به فرشته مرگ کرد و گفت : مرگ چیز قشنگی نیست...!
ممنونم که به من یاد آوری کردی...! پس خودکشی چیز خوبی نیست و باید زندگی کنیم.


