جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۴۰۰ | 0:48 | اشکان سلیمی -
داستان ارزش خوب و بد
روزی چوپانی کنار گوسفندانش زیر سایه درختی نشسته بود ، ناگهان از میان بوته های آتشین ماری را دید.
چوپان به سمت بوته دوید تا مار را از ان اتش نجات دهد.مار را گرفت و از آتش بیرون اورد و ان را در خورجین انداخت و به راه افتاد.
چند دقیقه نگذشت که مار از خورجین بیرون امد و گفت:سسسسسسس گردنت را نیش بزنم یا لبت؟
چوپان گفت:سزای خوبی این است؟
مار گفت:سسسسسسسسس سزای خوبی بدی است......!!!
ناگهان روباهی رسید.
چوپان و مار که از بحث کردن خسته شده بودند،رو به روباه کردند و چاره کار را از او پرسیدند.
روباه گفت:پس که اینطور!
من تا ان بوته اتش که شما میگویید را نبینم،نمی توانم حکم بکنم...!
چوپان و مار روباه را به سمت بوته اتش بردند.
روباه برگشت و دم مار را با دندان هایش گرفت و محکم ان را درون شعله های اتش انداخت.
مار به استمداد بر آمد.
چوپان دوباره می خواست که به یاری مار برود،اما اینبار روباه جلویش را گرفت.
بمان تا رسم خوبی از جهان بر افکنده نشود.
نه باید مثل چوپان خوب ، خوب بود ، نه مثل مار بد ، بد .
باید مثل روباه بود و دانست چه کسی ارزش خوبی دارد!
